تبليغاتX
...::عاشق تنها::...

سلام عزیزم

سلام.

یادتش بخیر چه زود گذشت

چه زود همه چیز را فراموش کردم

مهم تر از همه خودم بودم که فراموش کردم...

دیگه چه برسه به تو ...

عمر ما مهلت امروز و فردای تو نیست...

آره چه زود عمر ما تمام شد...

خیلی زود...

خیلی زود...

و تمام شد.


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت


فراموشم کن

من  به خشنودی خود می نگرم , به این که نگاه عشق چه رنگی دارد

تو بگو عشق چه رنگی است؟

سفید پاک و دست نیافتنی است , پس عشق سفید نیست .

آبی !؟ اما نه آبی هم نیرومندی است .

لابد می گویی قرمز! شاید چون قرمز پر حرارت و شرور است .

اما کدام عشق تا ابد قرمز می ماند .

در کنار مردابی به نام جدایی قدم میزنم

که دریاچه ا ش با رنگ قرمز عشق که حالا به سیاهی می زند دست و پنجه نرم می کند .

صدای دل ز سینه بر می آید که میگوید تو جاودانی ,

 اما عقل میگوید : تو صد بار بیشتر از بیشتر اشتباه می کنی

مگر صدایش را با دیگری نشنیدی

مگر لحن نامهربانش را از پشت تربونی که عشق را در آن فریاد می زد نشنیدی ؟!

مگر نه اینکه صبحت را تا غروب به یاد او با درد طی می کنی

پس این چه عشقی است که تو بدان دل بستی ؟!

اگر می دانستی وقتی دم نفسهایت کوچکترین عضو گوشم را نوازش می دهد

 آنوقت بود که تنها راوی عاشقانه ترین خاطرات عشق دلم می ماندی

اگر می دانستی وقتی صدایم میزنی همه وجودم جواب می شود که : جانم . اما زبانم می گوید : ..........................

اگر می دانستی آن نگاه شیطان و زیبا که بر صفحه مهر

جملات عشق را برای عاشقان واقعی و الهی زمزمه می کند

تنها چراغ شبهای تاریک دل زخمی و پر درد من است

هرگز دوستم نمی داشتی . چون تو یک فرشته از دیار عاشقانی

که باید خودت را ارج بنهی

آری , ارج نهیدن تو یعنی فراموش کردن من

به تو نمی گویم , بلکه فریاد می زنم ای بهترینی که بی جهت اسیری

                                                                                                     ..............


 

نوشته شده توسط حمید در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت


خطا دیده ام....

نه از آشنایان وفا دیده ام
نه در باده نوشان صفا دیده ام
زنامردی ها نرنجد دلم
که از چشم خود هم خطا دیده ام....


 

نوشته شده توسط حمید در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 ساعت 18:9 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم

خنجر عشق قلبم را شكافت تا قطرهاي از خونم را به عنوان سلام به تو تقديم كنم عزيزم تو را به جرم نگاهت تو را به زيباييت در زندان قلبم محكوم به حبس ابدمي كنم مگر اينكه در دادگاه عشق من اعتراف كني كه دوست دارم
   
                         


 

نوشته شده توسط حمید در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت


زندانی زمستانم

دل سردم اسیر پنجه ی غم

می کشد بار غربتت بردوش

دیر گاهیست مانده در قلبم

حسرت گرم وپاک آن آغوش

 

بی تو درمن فغان وفریاد است

بی تو در من سکوت وناله ی سرد

دیدنت خواهش تمام تنم

که زداید زپیکرم غم ودرد

 

با تو من با بهار همزادم

با تو من چون خروش دریاها

بی تو من قطره ای میان کویر

بی تو من چون سکوت صحراها

 

با تو با زندگی هم آغوشم

بی تو من در امید غوطه ورم

بی تو هستی برای من پوچ است

بی تو بی روز وبی شب وسحرم

 

تو برایم شکوه یک عشقی

تو برایم تلاوت هستی

تو برایم لطافت رویا

تو برایم نهایت مستی

 

باز گرد ای امید هستی من

تا بپای تو بوسه افشانم

باز گرد ای شکوه مطلق عشق

بی تو زندانی زمستانم


 

نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 22:52 موضوع | لینک ثابت


براي عشق.........

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

 

                                       

دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوسِت دارم اما معني شو نمي دونن

از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن 

از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره

                              


 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 1:55 موضوع | لینک ثابت


و چِِِشمانت

به پهنای شگرف آسمان سوگند

به دشت بی کران سوگند

که چشمانت

شکوه پر جلال سبزه زار است.

وهمچون عمق اقیانوس ها

اسراها دارد

******

منم،  زنجیری اسرار اقیانوس ها هستم

که دیوار وجودم را توان پایداری نیست

که مرا جز زهد د یگر آرزویی نیست

که در محراب چشمانت

تمام لحظه ها را

سر بخاک سجده ها سودن

وپهنای زمان را،  پاک آسودن

               


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 14:25 موضوع | لینک ثابت


دلم می سوزد

دلم می سوزد از باغی که می سوزد،
دلم می سوزد از پژمردن سرو هميشه سبز،
دلم می سوزد از خم گشتن آن قامت رعنا،

کدامين غم تورا کشته!؟
کدامين دست بشکسته اسارت را سبب گشته!؟

خداوندا خدايا!

اين چه پيشانی نوشتی است؟!
برآن سرو بلند بالا سزای ناسرشتی است...

خدايا بارالها!!
کدامين معصيت اورا به زير افکند!؟
گناهش هرچه بود اما،
جزايش اينچنين سخت وچنين سنگين نمی بايست…

الهی! رحمتی، لطفی،
بگير اين دست تنها را،
پريشان کن دل بی رحم رسوا را...!!!


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 22:12 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting